پوچ اشته امه گندمنوزمین پخل
هرسال م ام طوره خدا اگجه ایی تو
بی جرمو گناه مکو مرازیر شتل
بربلندای دیواری کاهگلی ودر گوشه ایی نشسته وزانوی غم دربغل داشت
خرمن گندمزارش بیدانه هست وزمینش پراز خاشاک که هیچ سودی ندارد
هر سالمان به همین منوال میگذردخدای من کجایی
وچرا بدو ن جرم ما را با لگد میزنی
......................................
سر چنگه مزدل منه ک اوگشته
هی زنده بلا مرد بلا خوگشته
سر سفره دل ک وا کنو فمی ک دل
چش از غم دل سختنوپلو گشته
هل نده واذیتم نکن دل من را که از هم پاشیده ست واب گشته
نه زنده است ونه مرده ودل من در خواب میباشد
اگر رازهای دلم را بگویم میدانی که این دل
چشمهایم از غم دل سوخته وحالت گندمهای نیم سوخته را گرفته
...........................................
شال کمر تو امیش ابریشم بو
از شیب دوال ک رد شدی یگ دم بو
اله تو مبی ک بپور شتانوغریب
ای نواسه کنه ک رزر رستم بو
شال دور کمرت همیشه از جنس ابریشم بوده
از سمت جنوبی دیوار که می گذشتی زمان خاص وحالت پهلوانان را داشت
حالا مرا مبین که پیر و خسته به نظر می ایم
بپرس از من که من نواده که هستم روز گاری برای خودم پهلوانی ورستم دوران بوده ام
..............................................
رو شونه تودکمه چفت ومحکم بوددا
توو دادن لنگوته ازو جم بوددا
جمشید بگک ک ایچی غصه نخری تو
تاج تو شبیه تاج رستم بوددا
روی شانه ات دکمه های پیراهن محلی ات محکم واستواربوده
و پیچیدن عمامه زابلی ات بر گرفته از جم بوده
جمشید پادشاه را بگو تا غم نخورد وناراحت نباشد
زیرا تاج شاهنشاهیش بر گرفته از تاج پهلوانی رستم بوده
