تبليغاتX
دل واشریده...

دل واشریده...

شعر سیستان

سر جنگه دوال شنسته بو زانو بغل

پوچ اشته امه گندمنوزمین پخل

هرسال م ام طوره خدا اگجه ایی تو

بی جرمو گناه مکو مرازیر شتل

بربلندای دیواری کاهگلی ودر گوشه ایی نشسته وزانوی غم دربغل داشت

خرمن گندمزارش بیدانه هست وزمینش پراز خاشاک که هیچ سودی ندارد

هر سالمان به همین منوال میگذردخدای من کجایی

وچرا بدو ن جرم ما را با لگد میزنی

......................................

سر چنگه مزدل منه ک اوگشته

هی زنده بلا مرد بلا خوگشته

سر سفره دل ک وا کنو فمی ک دل

چش از غم دل سختنوپلو گشته

هل نده واذیتم نکن دل من را که از هم پاشیده ست واب گشته

نه زنده است ونه مرده ودل من در خواب میباشد

اگر رازهای دلم را بگویم میدانی که این دل

چشمهایم از غم دل سوخته وحالت گندمهای نیم سوخته را گرفته

...........................................

شال کمر تو امیش ابریشم بو

از شیب دوال ک رد شدی یگ دم بو

اله تو مبی ک بپور شتانوغریب

ای نواسه کنه ک رزر رستم بو

شال دور کمرت همیشه از جنس ابریشم بوده

از سمت جنوبی دیوار که می گذشتی زمان خاص وحالت پهلوانان را داشت

حالا مرا مبین که پیر و خسته به نظر می ایم

بپرس از من که من نواده که هستم روز گاری برای خودم پهلوانی ورستم دوران بوده ام

..............................................

رو شونه تودکمه چفت ومحکم بوددا

توو دادن لنگوته ازو جم بوددا

جمشید بگک ک ایچی غصه نخری تو

تاج تو شبیه تاج رستم بوددا

روی شانه ات دکمه های پیراهن محلی ات محکم واستواربوده

و پیچیدن عمامه زابلی ات بر گرفته از جم  بوده

جمشید پادشاه را بگو تا غم نخورد وناراحت نباشد

زیرا تاج شاهنشاهیش بر گرفته از تاج پهلوانی رستم بوده

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:40  توسط ماشاالله خلیلی  | 

یگ دشت پر گل بونو فاطی سر نوور

هی دل م وجل جل بونوفاطی سرنوور

چترچیندنولب گلکه انارتروتازه

چش چش ما گل بونو پاتی سر نوور

دژک داده سر چادر خ ور پس گرد

یگ تشت پر جل بونو فاطی سر نوور

بدیل پس دوال ک کم داد وافتو

چش بستنو دل شل بونوفاطی سر نوور

ریش چپه سبیل سیخ وپس گوش غلمرضا

رو لنگته کاکل بونو فاطی سر نوور

دیگدو پر لچوبونوچاجوش ژر اوک

رو کته وقل قل  بونو فاطی سر نوور

چش چش اهو ک خدا دادوپاتی

کنجه ترس زابل بونوفاطی سرنوور

چترونتو بوجلونگ ک گل دادوپالیز

چنگ م پر گل بونو فاطی سر نوور

واموند دن پسرک ک از شهر در اومد

گوچه پویو در چل بونو فاطی سرنوور

دشتی پر از گلهای رنگارنگ بود وفاطی سر نهر آب بود

ودل من پر از شوروهیجان عشق   وفاطمه سر نهر آب بود

موهایش را شانه کرده  ولبانش مانندگلهای انار بر درخت بود

وچشمهایش مانند چشمهای ماهگل بزرگ وزیبا ودرخشنده بود

چادرش را بر پشت گردنش گره زده//واین گره زدن حالت حماسی دارد

ویک تشت پرازلباس نشسته بود که فاطی سرنهر آب باید آنها را بشوید

بدیل در کنار دیوار شکسته وآوارشده ودرزیر آفتاب گرم خورشید تکیه داده

چشمهایش را بسته ودر رویاهای عاشقانه اش فرو رفته  ودلش از عشق فاطی به هم ریخته بود

وغلامرضا ریشش راتیغ زده وسبیلهایش را تا بنا گوشش تاب داده

وعمامه زابلی خود را مانند نیاکان خود پیچانده وخوشتیپ نموده وفاطی سر نهر اب بود

سه پایه اشپزی زیرش پر ازچوب خورد شده میباشد وکتری اب بر روی ان به نقطه جوش رسیده تاچای دم کنندوفاطی سر نهر اب بود

چشمهای فاطی به زیبایی چشمهای آهوی دشت میباشد

واندمی بسیار زیبا وشکیل وخوش اندام دارد

گیسوانت مانند بوته های جالیز بلند وزیبا وکشیده که   برشانه های ریخته وگل داده

ودستهای من وقتی با گیسوانت گره میخورد  پر از گلهای زرد وزیبا میشودگویی جالیزیست پر از گلهایی که میوه می دهند

ودهان پسرکی که از شهر به روستا آمده از زیبایی چهره وخوش اندامی فاطی باز مانده

وپسرک گیج وچشمهایش خیره وپایش در چاله ایی فرو رفت وفاطی هنوز در کنار نهر اب لباسهای نشسته اش را میشوید

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:19  توسط ماشاالله خلیلی  | 

اشتو میشه ک یگ زرونه و تندور بشی پاطی

در دل صاب مرده و گور گور بشی پاطی

اشتو میشه ک در جک پر روچه دل م

از تاک لگرو شتنو انگور بشی پاطی

اشتو میشه ک عروس بشینو کورگز سوزه

الوون دل بی بی و بپور بشی پاطی

اشتو میشه ک رو کلک خونه پس دورچه

خه نواسه غلام گورده و سور سور بشی پاطی

اشتو میشه ک خی کوپ توفنگ پس نیزار

مثل کموو رو اوکا و پور پور بشی پاطی

 ....

کاش میشدکه مانندشعله های آتش که درون تنور گرما بخش هست باشی فاطی

ودرون دل  صاحب مرده من شعله های عشق را دوباره عطشناک تر از همیشه روشن کنی فاطی

کاش میشد که درون  جوی تاکسان  انگور یاقوتی سیستانی  دل من

از تاکی اویزان باشی تامانند خوشه انگوردست دراز کنم وتورا بچینم فاطی

کاش میشد عروسی باشی ومانند گز سیستان نامیراباشی وهمیشه درلباس عروسی

تا آرزوی دیرینه پدر بزرگ ومادر بزرگ که دوست دارند نوه شان قبل از مردن به خانه بخت برود براورده شود فاطی

کاش میشد که بر پشت خانه های کاهگلی وگنبدی سیستان وپشت پنجره های خانه معشوقتان

بانواده غلام گرده/که از عیاران شیب اب میباشد/در گوشش زمزمه عاشقانه داشته باشی فاطی

 

کاش میشد که باصدای تفنگ شکاری در حاشیه نیزارهامون

مانند قوی زیبا به پرواز درایی ومن زیر پرو بالت را به تماشا بنشینم فاطی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:52  توسط ماشاالله خلیلی  | 

گفته بودی که در این شهرخیابانی نیست

دیوودد هست ولی قصه انسانی نیست

مرده گان رقص کنان از پی ما می ایند

مولوی هست ولی سلسله جنبانی نیست

فلسفه نام کتابیست که در دفتر شعر

گشته ایم در همه شهر پریشانی نیست

زنده هستیم ولی قصه انسان مرگ است

پر گشودیم ولی فرصت چندانی نیست

کیست تعبیر کند خواب هزار عاشق را

یوسفی هست ولی قصه زندانی نیست

همه شهر اگر زمزمه بدنامی ست

پادشاهی ست در اینجا ودگر خانی نیست

رخش تنهاشده وشیهه تنهایی اوست

شاعری با غزلش رستم دستانی نیست

وای مردم چه سکوتی ست که در بغض شماست

فصل پاییز من وسوز زمستانی نیست

سرهرکوچه زنی منتظر یک نفر است

هر شبی جایی ودر سفره او نانی نیست


برچسب‌ها: قصه انسان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 9:19  توسط ماشاالله خلیلی  | 

دراین وطنم با وطنم کو وطنی نیست

صد چاک وگره خورده تنم پیرهنی نیست

بااین که تبر بود وتبردوش شما بود

بر این تنه زخمی گز شاخه تنی نیست

مردیم دراین شهر وکسی هیچ نفهمید

گودال فراهم شده وگورکنی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 1:14  توسط ماشاالله خلیلی  | 

سلام ای شعرهای بی تکلم

بریز از واژه های مانده درخم

سلام ای سبزهای دفتر من

تک وتنهای شعر بی ترحم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:3  توسط ماشاالله خلیلی  | 

گسلواره

 

تصور کن که بعد از ما جهان نابود میگردد

مسیر خانه تاکوچه غبار الود میگردد

الو اشغال واینترنت تمام سرعتش کم شد

تلفن های عالم هم همه مسدود میگردد

زمین دریک گسلواره شکست وهفت ریشتر نه

جزایر سبز بیرنگی مسیر رودمیگردد

وج

خدا درگیر با شیطان شب موعود میگردد

وشیطان سرکشی مغرور که ادم را نمی بیند

که در سیروسلوک خودشبی مطرود میگردد

تو شاعر میشوی اماجهان درخون شناور شد

غزل تصویر بودن هاجهان نابود میگردد

قیامت گشته ومن هم دوتاپرونده در دستم

دراین شلوغی محشر غزل مفقود میگرنگل سوخت در اتش .نه شیری بیشه ای ویران

پلنگی پنجه در اتش که اهش دود میگردد

جهان تاریک.روشن نیست سحر اغشته خونیست

د

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:30  توسط ماشاالله خلیلی  | 

من میشناسم باتو دارم گفتگوها

دریاوساحل . ناخداوجستجوها

از بس که بااین رهگذر من اشنایم

گیسو پریشان کرده ای از سمت موها

دریای من باش از نگاه قطره باران

از رودها وقتی گذشتی سمت جوها

درخلوت شاعر فقط یک رهگذر بود

من در سکوت وزندگی در های وهوها

 در من غزال شعر دارد میسراید

دشتی پر از گل. میدود در قله کوها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0:35  توسط ماشاالله خلیلی  | 

بااینکه درقلب منی از دورزیباست

در پنجه های ناز تو سنتور زیباست

اوز تو در کوچه های غربت من

شیرین من نی بانوای شور زیباست

حلاج قلبم راچه داری بهتر از تو

شب تا سحر در چشم تو منصور زیباست

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:40  توسط ماشاالله خلیلی  | 

درگذشت استاد علی شهری از اهالی موسیقی وهنراستان را به تمامی دوستدارانش تسلیت میگویم روحش شاد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:43  توسط ماشاالله خلیلی  |